خرید بک لینک
نظیر نداره. البته نمی دونم واقعا نظیر نداره یا نه ولی حداقل می شه گفت کم نظیر. صبح ساعت یازده و نیم از کتاب خونه رسیدم خونه و بعد از نهار شروع کردم به خوندن. بعد از سال ها و واقعا وقتی میگم بعد از سال ها منظور سالهاست، شاید بعد از بیش از بیست سال کتابی را در کمتر از بیست و چهار ساعت تمام کردم. بعضی از قسمت های کتاب را باید کپی بگیرم و روی دیوار اتاق جلوی چشمم بچسبانم. ادم ای کاش و اگر نیستم معتقدم هر چیزی به وقتش در زمان مناسبش جلوی پای ادم قرار می گیرد اگر ادم اهلش باشیم می توانیم از همان فرصت استفاده کنیم. قرار گرفتن اسم این کتاب هم جلوی چشمم را مدیون او هستم. با شخصیت داستان تا حدودی می توانستم همزاد پنداری کنم. واقعیت این است که اگر واقعا تصمیم به این بود که مسیرم را همان زمان کنکور به سمت ادبیات و نوشتن عوض کنم به راحتی می توانستم. البته نه به راحتی که به زبان می آورم ولی به سختی که شخصیت این داستان دچارش بود هم نبود. واقعیت این بود که در طول زندگی ام به خیلی چیز ها فکر کرده بودم و همه ی فکر هایم آن قدر جمعی و همه شمول بود که خودم و خواسته های خودم در آن گم و یا شاید اصلا نبود. چند سالی است که مثل بچه های دبیرستانی دارم به خودم به خواسته های شخصی شخصی خودم فکر می کنم. تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم. باز هم می گویم نه اینکه اجازه نداشتم نه خودم نمی خواستم.

برچسب: نویسنده: نیکان فدایی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:51

گفتم: دوست دارم الان بمیرم پوزخندی زد و گفت: خب که چی بشه؟ شونه بالا انداختم : الان آماده است. بزرگ شده. وقت زن گرفتنش. لباشو رو به پایین کشید و سر تکان داد: دیوونه. نشستم روی حره ی که محوطه ی سبزه رو از آسفالت پارک جدا کرده بود. زانو هامو توی شکمم جمع کردم: اولین قرارش و با یه دختر اراکی خودم ردیف کردم. سرم و چرخوندم سمت چپ: حتی لباس هاشم ست کردم. نور آفتاب نمی گذاشت چشم هایش را ببینم. گفت: براش مادری کردی؟ سرم و روی زانوهای جمع شدم گذاشتم: مامانم همین و بهم گفت. بهش گفتم گناه داره. مامانم فقط سر تکون داد و بحث و عوض کرد. ایستادم و دو قدم بهش نزدیک شدم: اگر الان ازدواج کنه طعم زن داشتن و میچشه. اشک آروم از گوشه ی چشم چپم سر خورد : حقش بدون زن داشتن چه طعمی داره. نفس راحتی کشیدم: زن باید ناز و عشوه داشته باشه. باید بلد باشه چطوری برای لباس خریدن و وسایل ریز و میز خونه از شوهرش پول بگیره. باید بلد باشه قبل رخت خواب هوایی کنه شوهره رو. مگه نه؟ برگشتم سمتش. هنوز همانطور ایستاده بود و به من نگاه می کرد. فقط دندان هایش محکمتر روی هم فشرده می شدند. چشم هایش را خاراند و در یک قدمی ام رو به رویم ایستاد: تو چی؟ تو دوست نداری طعم شوهر داشتن و بچشی؟ پوست گوشه ی راست لب پایینم را به دندان گرفتم: هیچ کی مثل اون نمیشه. قهقه خندید. ولی چشم از چشمم برنداشت: یکی که مثل اون بزرگ شده باشه

برچسب: نویسنده: نیکان فدایی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:51

"من را تا آخر با همهی امکانات قابل دسترسی در کنارتان بدانید. شاید کمی زمان ببرد و طول بکشد اما مطمئنم موفق خواهید شد انشاءالله" میدونستم داره بلف میزنه. میدونستم فقط حرف. ولی خیلی از این پیام خوشحال شدم. خیلی زیاد. شاید زیادی زیاد خوش حال شدم. "منصرف شدم فعلا و منتظر قسمت میمانم. فقط این میانه شرمنده وقتی که از شما اتلاف کردم میشوم." این پیام و که امروز فرستاد مثل چالش آب یخ بود برام. می دونستم حرفش بلوف ولی فکر نمی کردم تو کمتر از ده روز بلوف بودنش برام روشن بشه. یهو دستم خالی شد. تمام تنظیماتم و برنامه هام بهم ریخت. الان باید دوباره برنامه بریزم. اشکالی نداره. هفده هجده سال دارم این کار و می کنم. ولی واقعا خسته شدم. از اینکه هرکاری میکنم نمی شه. قبول شاید به اندازه ی کافی تلاش نمی کنم و همیشه انتظار دارم یکی کمکم کنه. ولی واقعیت اینه که اینطور نیست. همه این انتظارات و از ادمای اطرافشون دارن و من کمترین انتظار و دارم از ادمای اطرافم. واقعیت اینه که اینقدر توی همه ی اتفاقات بد و شکست ها خودم و مقصر دونستم و بی خیال این شدم که بقیه هم مقصر بودن دیگه برام عادت شده. ای کاش نمی گفت کمکم می کنه. چرا ادما بی خودی ادمای دیگه رو امیدوار می کنن؟ چرا من اینقدر احمق بودم. من که میدونستم هیچ وقت کسی نیست. چرا به این چند جمله ی احمقانه دل بستم؟ چون تا به حال هیچ کسی همین چندت

برچسب: نویسنده: نیکان فدایی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:51

این روز ها حالم خیلی بهتره. اگرچه کارهایی که مد نظرن بود کمی به تاخیر افتاد و باید پیش زمینه های کار را انجام بدم. مثلا رمان های نا تمام خودم را تمام کنم. به دوستان فشار بیارم تا رمان های شان را تمام کنند. داستان های کوتاه هم را باز نویسی کنم و ترجمه کنم یا به انگلیسی بازنویسی کنم. مسابقه ها و جشنواره های مناسب برای ارسال شون پیدا کنم. این کارها زمان میبرد ولی خوبیش اینه که برای خودم کار می کنم. کنار کشیدن آقایون نویسنده و استقبال نکردن شان از پیشنهادم باعث شد تا به فایل های داستانی خودم نگاه کنم. نوشته ای قبلیم همه ایراد دارند و باید بازنویسی بشن ولی الان فرقش با یک سال پیش در اینه که میدونم ایرادات کار کجاست. قبلا نمی دونستم دارم چهمی کنم ولی الان ایرادات و میبینم و در بعضی از موارد می دونم چطور بر طرفشون کنم. پس بسم الله میرم جلو برای خودم. نه برای دیگران. هر کسی خواست میاد و در خواست میده منم باهاش قرارداد میبندم و براش ناشر پیدا می کنم و به عنوان ایجنتش با قرارداد محکم بی تعارف کار میکنم. نه رفاقتی و بدون رودربایستی. یا علی + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:14&nbsp توسط s.s |

برچسب: نویسنده: نیکان فدایی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:51

صفحه بندی