نظیر نداره.
البته نمی دونم واقعا نظیر نداره یا نه ولی حداقل می شه گفت کم نظیر.
صبح ساعت یازده و نیم از کتاب خونه رسیدم خونه و بعد از نهار شروع کردم به خوندن. بعد از سال ها و واقعا وقتی میگم بعد از سال ها منظور سالهاست، شاید بعد از بیش از بیست سال کتابی را در کمتر از بیست و چهار ساعت تمام کردم. بعضی از قسمت های کتاب را باید کپی بگیرم و روی دیوار اتاق جلوی چشمم بچسبانم.
ادم ای کاش و اگر نیستم معتقدم هر چیزی به وقتش در زمان مناسبش جلوی پای ادم قرار می گیرد اگر ادم اهلش باشیم می توانیم از همان فرصت استفاده کنیم. قرار گرفتن اسم این کتاب هم جلوی چشمم را مدیون او هستم.
با شخصیت داستان تا حدودی می توانستم همزاد پنداری کنم. واقعیت این است که اگر واقعا تصمیم به این بود که مسیرم را همان زمان کنکور به سمت ادبیات و نوشتن عوض کنم به راحتی می توانستم. البته نه به راحتی که به زبان می آورم ولی به سختی که شخصیت این داستان دچارش بود هم نبود.
واقعیت این بود که در طول زندگی ام به خیلی چیز ها فکر کرده بودم و همه ی فکر هایم آن قدر جمعی و همه شمول بود که خودم و خواسته های خودم در آن گم و یا شاید اصلا نبود. چند سالی است که مثل بچه های دبیرستانی دارم به خودم به خواسته های شخصی شخصی خودم فکر می کنم. تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم. باز هم می گویم نه اینکه اجازه نداشتم نه خودم نمی خواستم.
برچسب:
نویسنده: نیکان فدایی
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 3:51